یک دختر خل گزارش می دهد!

من یه منم ...

من یه منم

یه من دور افتاده

یه من سرگردان و دیو زده

من یه منم ...

   + خانوم x ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

کجا یابم دوستانی به خوبی شما

من خیلی مرسی ام که هم وبلاگمو دنبال می کنید و هم اینکه برام کامنت میذارید . من خیلی مرسی ام که هم نگران منید و هم برام راهکار ارائه میدین . 🙏

شماها خیلی خوبین .پیاماتون رو خوندم . فقط ببخشید که جواب پیاماتونو ندادم . یکم آشفته حال بودم .

   + خانوم x ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

لعنت

امروز حجت رو بر من تمام کرد . یک ذره هم منو دوست نداره . شاید کلا دیگه بهم زدم . دیگه به حرف کسی گوش نمیدم .

   + خانوم x ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

حسرت

میدونی اون موقع که هنوز نامزدی نداشتم به چی فکر میکردم . به این فکر میکردم که اگه من روزی ازدواج کنم قطعا به حال تمام دخترکان مجرد غبطه و حسرت خواهم خورد . فکر کن همون موقع هم که ازدواج نکرده بودم همچین چیزی رو پیش بینی میکردم . و میدونستم دلم برای تنهایی های دخترانه ام تنگ می شود .

   + خانوم x ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

فعلا آشتی ایم !

قرار بود تابستون بریم سر خونه زندگی مون که این اتفاق افتاد . دی شب بهش پیام دادم گفتم : یه سال نامزد باشیم . چون من آمادگی ندارم . بعد از این اتفاقات به زمان بیشتری احتیاج دارم که فکر کنم . اونم بعد از چند دقیقه گفت : باشه رو حرفات فکر میکنم . 

   + خانوم x ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

هنوز و همچنان ...

قبولش کردم چون یه زمانی (از بچگی تا چند سال پیش) عاشقش بودم . اصلا وقتی دیروز داشت پیش پدر و مادرش آبروی منو می برد . حیرت وارانه زل زده بودم تو صورتش و به خودم می گفتم : یعنی من این همه سال عاشق یه هیولا بودم !

   + خانوم x ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

آیا به جدایی فکر کنم ؟

هوووف میخواستم همه چیو تموم کنم . اما خونواده نمیذاره . پسره هم زنگ زد گفت من دوستت دارم و عاشقتم و تو تن منی و از این دست حرفا . دریغ از یه معذرت خواهی . خیلی غده . با اینکه ته ته دلم دوستش داره . اما عقل و منطقم میگه : تا عقد نشدین زودتر جدا شو . هووووف بعد از کولی گیری هایی که دیروز درآوردن . آخرش قبول کرد که خونه مستقل می گیره . قبلش می گفت میخوام ببرمت خونه ی پدرم . در اصل زیر قولش زده بود من از دستش ناراحت بودم . گفتم اگه بزنه زیر قولش پس فردا هم میزنه زیر یه قول دیگه ش . وای خدای من چه اشتباهی کردم ازدواج کردم . تنهایی خیلی بهتر بود خیلی . پشیمونم .

پ . ن : دیروز توی دعوا و بحث و اینا یه چیزی فهمیدم .اینکه مادر شوهر صبور و دانا و با سیاستی دارم . همه ش سعی در آروم کردنمون داشت . و اینکه نامزدی من و پسرش بهم نخوره . هر چند یه چیزایی ازش دیده بودم و از دستش ناراحت بودم و حوصله نداشتم بیام بنویسم ولی خوب گذشت دیگه . یه ذره نظرم نسبت به مادرشوهرم عوض شد .

   + خانوم x ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ...

دهن بین ، دهن لق ، دیکتاتور ، بی منطق . همه ی خصلتای این مرتیکه است . تازه ادعاش هم میشه که تو فلان منطقه نمونه ان . باباش هم  که پسر عموی مامانم باشه هر چی دلش خواست و نخواست گفت . بهم گفت دختره ی نادان . هر چی من به پسره گفته بودم صاف گذاشته بود کف دست ننه باباش . وای خدای من راست گفتن که آدم با مرد زن مرده ازدواج کنه اما مرد زن طلاق داده نه ! چه اشتباهی مرتکب شدم . از اول هم راضی نبودم . خانواده اینقدر باهام صحبت کردند که راضی شدم گفتم باشه حرفاشو میشنوم اگه شرایطم رو قبول کرد جواب بله میدم . وااای تو جلسه ی خواستگاری چقدر خودش رو خوب و منطقی نشون میداد هر شرایطی که من گفته بودم رو قبول کرد . حالا مردک زده زیر قولش . خیلی دروغگوئه . همه ش می گفت تو گل رز منی ! تو هدیه ی خدا به من هستی . خدا تو رو برای من نگهداشت . اوغ ... واقعا اوغ . اوغ به همه چی . اوغ به هر چی مرد نامرد و بی وفاست . نفرینش میکنم . این دیگه واسه من مرد نمیشه . مرد خطرناکیه نمیشه باهاش رفت زیر یه سقف زندگی کرد . 

   + خانوم x ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

در جواب سوال یک دوست

یه دوست ناشناسی پرسیده بود که چه جوری با هم آشنا شدین و اینا . باس بگم : آشنا نشدیم . آشنا بودیم . در واقع پسره از فامیلاست . پسره میشه نوه عموی مامانم . منم میشم نوه عموی باباش . این همون پسره است که تو پست "آمدی جانم به قربانت ولی حالا برو" یه چیزایی گفته بودم .

   + خانوم x ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

پپرونی و جاری !

جدیدا هر وقت پپرونی می بینم یاد جاری جان می افتم .

شب خرج برون بود . بعد خواهر داشت شیرینی هایی رو که داماد آورده بود رو تعارف میکرد . تا اینکه رسید به جاری . جاری هم اومد شیرینی ناپلئونی برداره . گفت : من از این پپرونی ها برمیدارم . 

من : o_O

پپرونی : :|

ناپلئونی که گرخید اصن . 😂

پ . ن : جاری جان بی سواد نیستند . لیسانس دارن و اینکه دهیار روستای پدریشه . 

   + خانوم x ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد