یک دختر خل گزارش می دهد!

خُلیسم ...

انگار دارم ازدواج می کنم !

ما حرفامونو زدیم .مشاوره ی  قبل از ازدواج هم رفتیم . آزمایش هم رفتیم . انگشتر نشان رو هم به انتخاب من خریدیم . حالا مونده صیغه ی محرمیت . که از شانس ما زده دایی مامان پسره فوت شده و تا چهلمش سر نشه ما نمی تونیم کاری کنیم .

بزنه تو این مدت خدایی نکرده یه اتفاقایی بیفته و این وصلت سر نگیره . 

آره من تا لحظه ی آخر هم می گفتم این پسر رو نمیخوام . اما گفتند حرفاش رو هم بشنو بعد تصمیم بگیر . منم حرفاش رو شنیدم . و دیدم دقیقا همونیه که من میخوام . خیلی روحیاتمون بهم شبیهه . و اینکه پسره مهندسی صنایع خونده . کارمند سپاهه . یه سال ازم بزرگتره . و کلا همه چیش خوبه . و هر دومون خیلی تو این مدت بهم وابسته شدیم . خودش اعتراف کرد همون جلسه ی اول که منو دیده عاشقم شده . و تو این مدت کارایی کرده ، حسهایی رو تجربه کرده که ازش بعید بوده . گفت انگار یه گمشده داشتم و حالا پیداش کردم . 

   + خانوم x ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دو نقطه عرررر

یه خبر بد :

_ چاق شدم ! 

سایز سی و ششم شده سی و هشت ! گریه

   + خانوم x ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

نتیجه گیری این چند وقت !

لذتی که در درس خوندن هست ، در هیچ شوعر پیدا کردنی نیست ! نیشخند

   + خانوم x ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

آمدی جانم به قربانت ولی حالا برو

مشاهده یادداشت خصوصی

   + خانوم x ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

مربوط به پست قبل

در مورد پست قبل خیلی مرسی از دوستانی که دلداری م دادند . اما به نظرتون با ایشالا و ماشالا کار درست میشه ؟ناراحت

این اولین نفری بود که سن من خورد تو ذوقش و دیگه پا پیش نذاشت . خواستگارایی داشتم که همسن خودم بودند اما یک کلام هم چیزی نگفتند . اونا راضی بودند حتی . فقط مشکل اینجا بود که تحصیلات نداشتند و من قبول نکردم . حالا دیپلم هم داشتند قبول بود . کارشون خوب نبود . 

این یارویی که تو پست قبل گفتم . همکارشوهر خواهر گرام بود . فوق لیسانس داشت و کارشم که خب مثل شوهر خواهر گرام دولتیه . که آقا واسه من ناز و چیز کرده خودشو . فکر کن فقط هشت ، نه سال از مامانم کوچیکتره . شیطان

   + خانوم x ; ٥:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

مردم شانس دارن !

فکر کن طرف سی و نه سالشه . بعد وقتی فهمیده من متولد شصت و ششم و بیست و نه سالمه . پا پس کشیده . و دیگه هیچ حرفی نزده واسه اومدن به خواستگاری و اینا . 

وای خدای من از صبح تا حالا که شنیدم اینقدر عصبانی شدم که نگو . 

همسایه مون پسر بوده بعد توی ارتش نمیدونم کجا مشاوره . بعد اون وقت رفته با یه زن بیوه که یه دخترم داره ، ازدواج کرده . یا برادر شوهر دوستم رفته با دختری ازدواج کرده که پنج سال ازش بزرگتره .

هوووف وقتی شانسمو با اینا مقایسه میکنم لجم درمیاد . یکی نیست بهش بگه ابله جان خودت نزدیک چهل سالته بعد دنبال دختری میگردی که سنش کمه . تازه فکر کن که من بیست و نه سالمه ، ده سال ازش کوچیکترم . وای به حال اینکه .... . چمیدونم لابد دنبال دختر بیست ساله میگرده . مرتیکه بی شعور .😬 مثلا تهرانی م هست . تهرانیا که من فکر میکردم نسبت به جاهای دیگه روشعنفکر ترن . 😬

   + خانوم x ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

مهتاب نوشت

مهتاب دوست چهارم ابتدایی م خودکشی کرد . خودشو انداخت جلوی قطار و ... .

مهتاب دختر زیباروی چشم آبی که با شوهرش نمیدونم کجا آشنا میشن و بعدم دوست میشن و بعدم ازدواج میکنن و تا همین چند وقت پیش فکر میکردم خیلی خوشبخته . دیروز شنیدم که خودکشی کرده .

و این رو هم شنیدم که با شوهرش چند سال بوده که مشکل داشته . به خاطر معتاد بودن و زنباره بودن شوهرش . و گویا طلاق گرفته بودند و دادگاه حضانت فرزندش رو به شوهرش داده . و اینم گفته یا حضانتش رو باید به من بدن یا میرم خودمو میندازم جلوی قطار . و اینم وقتی میفهمه که حضانت بچه ش رو دادن به شوهرش . سریع السیر میره نزدیک ترین ایستگاه قطار و ... .

   + خانوم x ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

بالاخره آقای فلسفه رویت شد !

یه وبلاگ نویس بود فلسفی مینوشت . بعد خیلی دوست داشتم بدونم قیافه ی خودش و معشوقه ش چه شکلیه . آخه یه بار تو وبلاگش گفته بود تو فیس بوکم اونی که نمیدونم کجا نشسته و دارن همو میبوسن من و فلانی ام . بعد دی شب یادش افتادم . تو اینستا اسمشو سرچ کردم . بعد رسیدم به یه پیچی که زیاد دنبال کننده نداشت و قفل بود . شانسکی فالو کردم . گفتم شاید این همون وبلاگ نویسه است . هیچی فالوش کردم . بعدم اونم منو فالو کرد . و بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم ببخشید شما همون فلانی هستید که تو پرشین بلاگ فلسفی می نوشت و کلی طرفدار داشت ؟ دو ساعت بعدش تو دایرکت بهم پیام داد . بله عزیزم خودشم . 

البته یه جورایی مطمئن بودم خودشه . چون ریش پروفسوری داشت . بعد به نظرم آدمای خاص ریش پروفسوری میذارن و اینا . بعدم همینجا بگم کسایی که ریش پروفسوری میذارن خیلی جذاب و جنتلمن و اینا میشن . من قبلنا خوشم نمیومد از ریش پروفسوری . خنده م می گرفت . احساس میکردم مثلا یه تپه ریش رو به یه گوشه ای هدایت کردند . :) آره خلاصه داشتم می گفتم که وقتی مطمئن تر شدم خود خودشه . براش نوشتم . الان که فهمیدم خودتونید حرفای بعضا بامزه تون از جلوی چشمم دارن رژه میرن . مثلا نگاه و تعبیرتون به زندگی . که مترادف با یه کلمه ای میدونستید . یا اون جمله که "زیاد بهش فکر نکن همه چی قهوه ایه" .

نمیدونم حالا واکنشش چی بوده . حتما پیش خودش گفته چه دختر بی تربیتی که از حرفای من فقط این چیزا رو یادش مونده . 😆

   + خانوم x ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دوست نوشت

من آدم تک پری هستم . معمولا تک می پرم . و اگرم با کسی دوست بشم یعنی اون آدم خیلی خیلی خوبه و ایضا قابل اعتماد .

ملاک من برای دوستی ایمانشونه .به این دلیل که آدمای مذهبی از آرامش خاصی برخوردارند و اینکه در کنارشون آدم احساس امنیت میکنه . 

تو دوران مدرسه اصلا ملاکم برای انتخاب دوست ظاهر و اینکه از چه طبقه ای هستند ، نبود . من حتی دوست افغانستانی هم داشتم . اونم فقط به این خاطر که از لحاظ اعتقادی خیلی قوی بودند . 

زینب یکی از این آدما بود . خیلی با خدا بود . خیلی . یه وقتایی تو مدرسه که زنگ آزاد داشتیم تو حیاط کلی با هم حرف می زدیم . به خصوص چیزای ماورایی . 

زینب یه مادر بزرگی داشت که اونم خیلی مومن و با خدا بود . زینب راجع به مادربزرگش چیزای باحالی تعریف میکرد . اینکه موقع مرگش فرشته های بالای سرش رو دیده و خیلی چیزای دیگه .

کلا از آدمایی که براشون مهمه که دوستشون چه جوریه و از چه طبقه ایند بدم میاد . اونا رو آدمای ظاهر بین و سطحی نگری میدونم .

چند سال پیش یه حدیث میخوندم به این مضمون که : هیچ کسی رو دست کم نگیر ، شاید اون از اولیای خدا باشه . 

و این خیلی سخته . یه موقع هایی آدم حواسش پرت میشه . و بر اساس ظاهر آدما رو میسنجه . خیلی باس حواسم باشه . 

   + خانوم x ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

کشف چادر در شمال !

به " ف" کوچولو میگم : بزرگ شدی دوست داری مانتویی باشی یا چادری ؟ میگه بعضی وقتا مانتویی ، بعضی وقتا چادری ! میگم : یعنی چی ؟ میگه : مثلا وقتی میریم شمال مانتویی باشم ، و وقتی هم میریم مشهد چادری .

خب من تعجب نکردم و توقع شنیدن چنین حرفی رو هم ازش داشتم . چون بچه به مامانش نگاه میکنه . 

تا حالا چندین بار به خواهرا گفتم چرا وقتی میاین شمال ، چادراتون رو میذارید کنار ! پس نتیجه می گیریم که چادراتون رو از ترس مردم (محل) سرتون می کنید . و اونام میگن : نه اینطور نیست . و اصلا قبول نمی کنند ! میگم : اگه اینطور نیست ، پس چیه ؟ و اونا یه چیزایی میگن که منو قانع نمیکنه و برام همچنان سواله این موضوع که بعضی چادری ها تو محله ی خودشون چادر رو نمیذارن کنار اما وقتی میرن یه شهر دیگه راحت چادرشون رو کنار میذارن حالا به دلایلی ؟

   + خانوم x ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد