یک دختر خل گزارش می دهد!

خُلیسم ...

در جواب سوال یک دوست

یه دوست ناشناسی پرسیده بود که چه جوری با هم آشنا شدین و اینا . باس بگم : آشنا نشدیم . آشنا بودیم . در واقع پسره از فامیلاست . پسره میشه نوه عموی مامانم . منم میشم نوه عموی باباش . این همون پسره است که تو پست "آمدی جانم به قربانت ولی حالا برو" یه چیزایی گفته بودم .

   + خانوم x ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

پپرونی و جاری !

جدیدا هر وقت پپرونی می بینم یاد جاری جان می افتم .

شب خرج برون بود . بعد خواهر داشت شیرینی هایی رو که داماد آورده بود رو تعارف میکرد . تا اینکه رسید به جاری . جاری هم اومد شیرینی ناپلئونی برداره . گفت : من از این پپرونی ها برمیدارم . 

من : o_O

پپرونی : :|

ناپلئونی که گرخید اصن . 😂

پ . ن : جاری جان بی سواد نیستند . لیسانس دارن و اینکه دهیار روستای پدریشه . 

   + خانوم x ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment نظرات ()

حلال

این خیلی خوبه که از آن مردی باشی که حلالته ! 😊

   + خانوم x ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٦
comment نظرات ()

خوبه که عاشقی ...

میدونی دی شب بهم چی گفت ؟ 

گفت : خدا رو شکر که خدا تو رو برای من حفظ کرد !

گفتم : یعنی چی منو حفظ کرد . 

گفت : یعنی اینکه تا الان ازدواج نکردی !

   + خانوم x ; ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

تویی که دیر عاشقم شدی !

خیلی منو دوست داره .

دیروز همینجوری زل زده  بود بهم و می گفت :چرا من تو رو اصلا ندیده بودم ؟

منم به شوخی گفتم : از کم سعادتی شما بوده ! ... خندید . 

   + خانوم x ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دو نقطه عرررر

یه خبر بد :

_ چاق شدم ! 

سایز سی و ششم شده سی و هشت ! گریه

   + خانوم x ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

نتیجه گیری این چند وقت !

لذتی که در درس خوندن هست ، در هیچ شوعر پیدا کردنی نیست ! نیشخند

   + خانوم x ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٥
comment نظرات ()

آمدی جانم به قربانت ولی حالا برو

مشاهده یادداشت خصوصی

   + خانوم x ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

مربوط به پست قبل

در مورد پست قبل خیلی مرسی از دوستانی که دلداری م دادند . اما به نظرتون با ایشالا و ماشالا کار درست میشه ؟ناراحت

این اولین نفری بود که سن من خورد تو ذوقش و دیگه پا پیش نذاشت . خواستگارایی داشتم که همسن خودم بودند اما یک کلام هم چیزی نگفتند . اونا راضی بودند حتی . فقط مشکل اینجا بود که تحصیلات نداشتند و من قبول نکردم . حالا دیپلم هم داشتند قبول بود . کارشون خوب نبود . 

این یارویی که تو پست قبل گفتم . همکارشوهر خواهر گرام بود . فوق لیسانس داشت و کارشم که خب مثل شوهر خواهر گرام دولتیه . که آقا واسه من ناز و چیز کرده خودشو . فکر کن فقط هشت ، نه سال از مامانم کوچیکتره . شیطان

   + خانوم x ; ٥:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

مردم شانس دارن !

فکر کن طرف سی و نه سالشه . بعد وقتی فهمیده من متولد شصت و ششم و بیست و نه سالمه . پا پس کشیده . و دیگه هیچ حرفی نزده واسه اومدن به خواستگاری و اینا . 

وای خدای من از صبح تا حالا که شنیدم اینقدر عصبانی شدم که نگو . 

همسایه مون پسر بوده بعد توی ارتش نمیدونم کجا مشاوره . بعد اون وقت رفته با یه زن بیوه که یه دخترم داره ، ازدواج کرده . یا برادر شوهر دوستم رفته با دختری ازدواج کرده که پنج سال ازش بزرگتره .

هوووف وقتی شانسمو با اینا مقایسه میکنم لجم درمیاد . یکی نیست بهش بگه ابله جان خودت نزدیک چهل سالته بعد دنبال دختری میگردی که سنش کمه . تازه فکر کن که من بیست و نه سالمه ، ده سال ازش کوچیکترم . وای به حال اینکه .... . چمیدونم لابد دنبال دختر بیست ساله میگرده . مرتیکه بی شعور .😬 مثلا تهرانی م هست . تهرانیا که من فکر میکردم نسبت به جاهای دیگه روشعنفکر ترن . 😬

   + خانوم x ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد