یک دختر خل گزارش می دهد!

خُلیسم ...

پسران بی شعور ، مادران بی شعورتر !

بحث با آدم بی منطق ! ... وای خیلی عذاب آوره . خیلی !

آخر گفتم همین شما زنها هستید که به مردا اجازه می دید که هر غلطی خواستند بکنند . بعد در آخر هم همه در توجیه غلطش بگن : مرده دیگه !

همه ش می گفت : این دختره که نباس شوت باشه . میگم : پسر چی . پسر نباس رعایت کنه . میگه : برای پسر که چیزی نیست . پسر هر غلطی کنه آخر هم میره یه دختر سنگین می گیره !

   + خانوم x ; ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

کاشکی و کاشتم به جاش ای کاش سبز شد !

من هنوز کتابمو نبردم خیابون انقلاب . هیشکیو ندارم که باهاش برم . بعد از همه مهم تر اینکه انگیزه م رو از دست دادم . وقتی خودمو با دیگران مقایسه می کنم ، پیش خودم میگم واقعا با چه رویی میخوای این کتابو ببری انتشاراتی ها . واقعا مایه ی خجالته .

ای کاش یکیو داشتم که منو درک می کرد . منو کشف می کرد حتی . بهم انگیزه می داد . تشویقم می کرد . بهم امید می داد . بعد دستمو می گرفت و می گفت هم الان باید بریم انقلاب .

   + خانوم x ; ٧:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

نوشتنم نمیاد !

حرف برای گفتن زیاده . اما مشکل اینجاست که نوشتنم نمیاد .

تو این مدت چندین و چند دفعه این صفحه ی سفید رو باز کردم تا یه چیزی بنویسم اما نوشتنم هی نمیاد !

اصلا نمی تونم کلمات رو کنار هم قرار بدم تا بشه یه پست ! 

   + خانوم x ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دور همی

یکشنبه ای روز خوب و به یاد موندنی ای بود . خاله ها و دخترخاله ها خونه مون بودند . ناهار دعوتشون کرده بودیم . یه مهمونی کاملا زنانه ! خیلی خوش گذشت .

همون بعد از ظهر که مهمونا خونه مون بودند دایی مامان زنگ زد و گفت که شب با پسر و عروسش اینا شام میخوان بیان خونه مون . 

خلاصه روز و شب عالی ای بود . ایشالا همیشه به مهمونی و دور همی باشه و جمع مون جمع باشه .

فقط جای سمیه و بچه هاش مائده و امیرحسین خالی بود . الهی بمیرم . دخترخاله ی عزیزم خیلی حیف شد . 😢

   + خانوم x ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

پریروز ...

جمعه بعد از ظهر خوابیده بودم که یه دفعه ای با صدای مامان بیدار شدم . که می گفت : ایکس پاشو زن همسایه با خواهر و دختر خواهرش اومده میخواد تو رو ببینه . زود باش یه آب به سر و صورتت بزن و لباستو عوض کن .

منم که تو خواب عمیقی فرو رفته بودم و صد البت از شدت سر درد خوابیده بودم تا بلکم سر دردم آروم بگیره . حال بلند شدن نداشتم . و به مامان گفتم : بهشون بگو دخترم خوابه ! اما مامان اصرار پشت اصرار که خوب نیسته و اینا .

هیچی .. بلند شدم آب به سر و صورتم زدم و بعدش هم کرم زدم و لباسم رو عوض کردم . و ... اونا منو دیدند . و خدا رو شکر از من خوششون اومده بود . :)

اینا رفتند بعد یه ساعت دو ساعت بعدش دیدیم زنگ میزنن . گفتیم کیسته ! دیدیم زن همسایه هسته ! اومده میگه پسره و بابای پسره هم میخوان بیان دخترتون رو ببینند . 

هیچی .. باز دوباره رفتم کرم زدم و لباسمو عوض کردم . چادر خوشکلمو هم سرم انداختم . دیدیم پنج ده دقیقه ی بعدش اومدند . 

خواستگاری اون لحظه ش که به دختر میگن روبروی پسر بشین تا هم تو و هم پسره همو خوب ببینید و اینا ، به نظرم خیلی لحظه ی مزخرفیه . و راستش من کلی خجالت میکشم و سرمو میندازم پایین . هووووف پسره همینجور بهم زل زده بود . راستش من همون لحظه ی اول که وارد شد دیدمش . خوشم نیومد ازش . موهاشو کچل زده بود . چشمای روشنی داشت . تیپش داغون بود . شلوار لی ش از اینا بود که پاره پوره اند . هووووف تو ذوقم زد . از همه مهم تر پسره سواد درست و حسابی ای هم نداشت .

هر چند من مورد پسنده پسره واقع شدم . اما باس بگم علف به دهان من شیرین نیامد . 

پ . ن : مامان دیروز یا امروز بود که داشت سرم غر میزد که همه ی خواستگار خوباتو رد کردی حالا هر ننه قمری (اینو من میگم ، مامان یه چیز دیگه گفت) به خودش اجازه میده بیاد خواستگاریت . من هیچی نگفتم . چون حق داشت . 

   + خانوم x ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

باشد که از اینا نباشیم !

از آدمایی که تو فضای مجازی خوشبختی شون رو جار می زنند ، بیزارم . 

خیلی هم بیزارم ! زبان

   + خانوم x ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم ...

آهنگ "صیاد" افتخاری رو که گوش میدم . اصلا این صدا ، اصلا این موسیقی حالت ملکوتی خاصی داره که تو رو به وجد میاره . 

حالا اینو با یکی از آهنگای شاهین نجفی مقایسه کن . مثلا اون آهنگه که میگه : سو×تین سیاه تو سبز می شود ریشه می دهد ! و ... خنثیقهقهه

بذار بخندم دیگه ! :)

پ . ن : اصلا شاهین میخواد با این آهنگش چی بگه ! متفکرخنده

   + خانوم x ; ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

آشتی با تلویزیون !

این روزا من با تلویزیون آشتی کردم . 

سریال چرخ فلک شبکه یک رو می بینم و دوستش دارم . داستانای جالبی داره . برعکس پریا که مزخرفه این عالیه . 

و دیگه اینکه شبکه نمایش ، سریال در برابر آینده رو گذاشته . اون موقع که نشون میداد من کلاس دوم سوم راهنمایی بودم اگه اشتباه نکنم . امروز قسمت سومش بود . خیلی باحال بود . پیشنهاد میکنم از دستش ندید . هر روز ساعت یک و نیم بعد از ظهر از شبکه نمایش .

وای قصه های جزیره رو هم که نگو . دیگه تصمیم گرفتم بشینم کامل ببینم . امشب فیلیسیتی بین دو تا خواستگارش مونده بود کدوم رو انتخاب کنه . بعد به مدد سانسور نفهمیدم که بین خودش و آرتور چه اتفاقی افتاد که از ازدواج باهاش منصرف شد . 

آهان مرگ تدریجی یک رویا رو هم قسمتای آخرش رو میخوام ببینم چی میشه . اون موقع که نشون میدادند من انگار قسمت آخرش رو ندیدم . اصلا یادم نیست چی شد . مارال برگشت ایران یا نه ؟

   + خانوم x ; ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

بابالنگ دراز بدون سانسور !

از وقتی تو آپارات ، بابالنگ دراز رو بدون سانسور دیدم . دیگه زده شدم از دیدن بابالنگ درازه شبکه پویا . دیگه دوست ندارم ساعت نه و نیم از اتاقم بیام بیرون و بزنم شبکه پویا . 

هووووف ما رو از چه چیزهایی محروم کردند آخه . چه صحنه ها و چه داستان های جذابی رو نذاشتند ما ببینیم . 

اینجا جودی ابوت رقیب عشقی هم داره . اما جرویس پندلتون جودی رو دوست داره . داداش سالی که جیمی باشه اونم جودی رو دوست داره . اما این وسط جولیا عاشق جیمیه . همه ش جیمی رو به سمت خودش میکشونه که نره سمت جودی . اما جیمی جودی رو دوست تر داره . سالی هم این وسط یه پسر عینکی کله نارنجی و دست و پا چلفتی دوستش داره . وای خدای من سالیه خجالتی یه جور ازش فرار میکنه و اینا . 

هوووف کلی صحنه های عاشقانه از دست دادیم خخخ .

   + خانوم x ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

بابا لنگ دراز نوشت

شبکه پویا "بابا لنگ دراز" رو گذاشته . قلب

هر شب ساعت نه و نیم میزنم شبکه پویا تا ببینمش . وای که چقدر من جین وبستر رو دوست دارم . که شخصیتی مثل جودی ابوت رو تونسته خلق کنه . دختر دست و پا چلفتی در عین حال شاد و پر انرژی و ایضا مثبت نگر . و از همه مهم تر خوش شانس . که بابا لنگ دراز رو داره .

پارسال فیلم سینمایی ش رو گرفتم . دوست داشتم ببینم فیلمی ش چه جوریه ؟ از شانس من فیلم خیلی قدیمی و زاغارت بود . خیلی بد درست کرده بودند . مثل برنامه کودکی ش نبود . بابالنگ دراز توی فیلم یه مرد تقریبا مسن بود . و جودی ابوت هم اصلا شاد و پر انرژی نبود . وای چقدر حین دیدن فیلم اوغ زدم و ایضا خمیازه کشیدم . 

یه دفعه ای جودی با بابالنگ دراز میرفتن تو تخیلات و حرکات مسخره ای انجام می دادند . حالا نمیدونم تخیل جودی بود یا بابا لنگ دراز . خلاصه خیلی بیخود بود . خیلی .

   + خانوم x ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد