یک دختر خل گزارش می دهد!

برهوت ...

کاش به جای جاری ، خواهرشوهر میداشتم !

داشتن خواهر شوهر کرمو بهتر از داشتن یه جاری عفریته است !😐

 

پ . ن : هرگز از عفریته خانوم نخواهم گذشت . اونم تو برهم زدن زندگیم نقش داشت . 😢 امیدوارم که زندگیش نابود بشه . همونطور که زندگی منو نابود کرد . 😢

   + خانوم x ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

حسرت ..

وقتی طبل نواخته می شد چه غوغایی در دلم به پا می شد . نمیدونم یه حس وصف ناشدنی . و حسرت میخوردم به حال کسایی که وقتی مصیبت امام حسین و یارانش رو می گفتن اینا زار زار گریه میکردن . چه جوری ؟ همه ش فکر میکنم قلب من از سنگ شده که نمیتونم این چنین برای امام حسین و یارانش گریه کنم .

و اینکه تو این چند روز هی یاد میم می افتادم . آخه از بس دخترای محل رو می دیدم که همه یا با یارشون بودن . یا بچه به بغل . نمیدونم اینا خوشبختی حساب میشه یا نه . یه جایی خوندم که روانشناسا گفتن وقتی یه آدم مجرده همه ش متاهلای خوشبخت رو می بینه و یه جوری حسرتشون رو میخوره . و برعکس آدمای متاهل مجردای خوشبخت رو می ببینن و یه جوری حسرتشون رو میخورن . به نظرم کاملا درسته . اصلا وقتی هم که اینو نخونده بودم خودم چنین حسی رو درک کرده بودم .

آره خلاصه هی یاد این لعنتی نامرد می افتادم . هی حسرت میخوردم که چرا از دستش دادم . 

   + خانوم x ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

کاش ..

ای کاش برام یه آرزوی دور و دست نیافتنی باقی می موندی . تا یه حقیقت دم دستی تلخ . 

   + خانوم x ; ٥:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

خنده ی من از گریه غم انگیز تر است !

فکر کن بعد از سی سال اومدم شوعر کنم . اینجوری شد . 😂 وای خدای من خیلی خنده داره . به قول مادربزرگ خدابیامرزم بذار بخندم دیگه !

پ . ن : هر جور که فکر میکنم خیلی خنده داره . خیلی .

   + خانوم x ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

وای از دنیا ...

بیچاره دخترک چه سرنوشت غم انگیزی داشت . اون دیگه شانسشم از من گندتر بوده . 

آخرای سال نود و پنج بود که دختره رو تو جلسات مشاوره بیرون مطب می دیدم . روزایی که من نوبت داشتم اونم نوبت داشت . جالب بود که همزمان برای دو تامون هم خواستگار پیدا شده بود و داشتیم بهش فکر میکردیم . 

یه بار خانوم "ح"که تو قسمت پذیرشه گفت : تو شوهر نکردی ؟ گفتم : نه چطور مگه. گفت :آخه خانوم فلانی (همون دختره) از وقتی شوهر کرد دیگه نمیاد . گفتم شاید تو هم شوهر کرده باشی و دیگه نخواسته باشی بیای .

و گذشت تا دیروز یاد دخترک افتادم . از خانوم دکتر پرسیدم : چه خبر از اون دختره . دیگه نمیاد . گفت : نزدیک عید امسال بعد از دو ماه عقد بودن شوهرش مرد . رفت زیر قطار و مرد . شوهرش تو قطار کار میکرد . رفته بود برای کمک به کسی که یه دفعه ای از قطار پرت شده بیرون . دختره هم بعد از اون ماجرا دیگه نیومد.یکی دوباری اومد.ولی دیگه نخواست جلسات رو ادامه بده . وضع روحیش خیلی بد بود .

و من دلم به حال دخترک سوخت . چقدر کم شانس . چقدر کم اقبال بودیم هر دو . 

   + خانوم x ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٦
comment نظرات ()

درد و دل می کنم ، پس هستم !

نمیدونم کسی هنوز اینجا رو میخونه یا نه ؟ ولی من همچنان با پررویی تمام اینجا رو به روز میکنم . و از خواننده های نداشتم بابت غلط انشایی هام معذرت میخوام . بذارید پا حساب ذهن مغشوش و آشفته ی من . 

هوووف .. بله .. تجربه ی تلخی بود . این نامزدی ناموفق . چه آدم پستی بود این میم . فقط ادعا داشت . به من ثابت کرد که هیچی نیست . وقتی یاد اون خوابم میفتم (تو پست شیاد) . به خودم میگم ببین ایکس این آدم پیش خدا هم آبرو نداره و تکلیفش مشخصه . یه آدم بی ارزش بی ارزشه ! پس تو برای یه آدم بی ارزش نباس حرص بخوری .

   + خانوم x ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٦
comment نظرات ()

نامردترین مردی که تو عمرم دیدم !

من یه مرد رو از دست ندادم . بل یه نامرد رو از دست دادم . گاهی اوقات از خودم می پرسم : یعنی میم تو زندگیش چه کار اشتباهی مرتکب شده که الان باید آه و نفرین دو تا دختر پشت سرش باشه . 

میم یعنی بعد از این بلایی که سرم آورد . این نامردی ای که در حقم روا داشت یعنی رنگ خوشبختی رو خواهد دید ؟ 

میم از این اطلاعاتی های سپاه بود . می گفت من سرباز امام زمانم . نمیدونم سرباز امام زمانم اینقدر نامرد میشه آیا ؟ :(

   + خانوم x ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩٦
comment نظرات ()

چون نیک بنگری همه تزویر می کنیم ! (حافظ)

حرف زدنم نمیاد . درست مثل وقتی که عکسا و فیلمای بی حجاب آزاده نامداری رو دیدم . یعنی یه آدم چقدر میتونه مزور و ریاکار باشه . برای اینکه سر یه پست باشه محجبه است . اون وقت بیرون از سر کار ، توی خونه پیش نامحرم یا توی مراسماتشون یا مثل آزاده نامداری توی کشور خارجه بی حجاب و بدحجاب باشن .

قطعا شما هم خیلی از این موارد دیدین . منم چند دقیقه پیش یک نمونه ی زنده و دم دست رو دیدم . عکسای پروفایل جاری سابق . جاری سابق قبل تر اشاره کرده بودم که دهیاره . وای خدای من سر کارش اینقدر روشو گرفته . بعد اون مدتی که من جاریش بودم . پیش برادرشوهرا بدحجاب می گشت . چادر که سرش نمی کرد هیچ . شالش رو هم باز میذاشت . موهاش رو هم بیرون میذاشت . بعد یه بلوز از این بلندا و سارافونا می پوشید . حتی پیش شوهرخواهرای من . تازه شب بله برون اون یکی برادر شوهرش که داماد باشه رقصید . و منی که دهانم یه متر بازمونده بود . 

پ . ن : میم هم آدم دورو و ریاکاری بود . می گفت زن من باید نمازش اول وقت باشه . اون وقت خودش رو می دیدی ساعت یازده و نیم ، دوازده شب شده هنوز نمازش رو نخونده . :|

   + خانوم x ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٦
comment نظرات ()

کفشهای من کو ؟

زمستان 93 بود . تو حیاط حرم نشسته بودم که یکهو یه دختر جوون ماسک به صورت اومد طرف من . گفت : خانوم میشه با من بیاین قسمت امانات و بگید فلان پوتینه برای منه !

گفتم : یعنی دروغ بگم . گفت : خواهش میکنم بیاین بگین فلان پوتینه برای منه !

گفتم : چرا خودت نمیگی . گفت : رفتم گفتم . اما باور نکردن . گفتم مگه برای خودت نیست کفشه پس چرا باور نکردن . گفت : بهشون گفتم اما بهم ندادن .

و من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . اگه این کفش برای خودشه پس چرا بهش ندادن و تازه از من میخواد که بیام دروغ بگم . 

خلاصه اینقدر اصرار که بیا و بگو این کفش مال منه ، چون من چند بار رفتم بهم ندادن . اهان توی حرفاش سوتی داد که رفته گفته فلان روز گم کردم پوتین رو . در صورتی که آقای اماناتی گفته : نه فلان روز گم شده . ( مثلا دختره گفته پنج شنبه . آقای اماناتی گفته :سه شنبه .لابد به خاطر همین ضد و نقیض حرف زدنای دختر بهش کفش رو ندادن . الله اعلم)

هیچی دیگه دختره مگه می رفت . چقدر اصرار کرد که بیام برم ببگم پوتینه مال منه . منم چون معمولا دروغ نمیگم . قبول نکردم . البته تو این حین من هیچ گمان نکردم که دختره داره دروغ میگه که اون کفش مال اونه . و من ساده دلانه می گفتم : خب دختر اگه اون کفش مال توئه چرا خودت نمیری بگیریش چرا منو مجبور به دروغ گفتن می کنی ! .. اصلا یه لحظه هم شک نکردم که شاید داره دروغ میگه . اصلا چرا ماسک به صورتش زده . اصلا یه ذره هم مشکوک نشدم و من ساده دلانه اصل رو بر این گذاشتم که دختر ریگی به کفشش نیست و داره راست میگه . 

خلاصه اون از اینکه نتونسته بود منو مجاب کنه خسته شد و گذاشت و رفت . البته بهش گفتم خب از این خانومای خادم کمک بگیر . گفت : نه . نمیدونم چیو فلان و بیسار . 

میدونی الان که دارم به اون روزا فکر میکنم می بینم چقدر خوب که به فرامین خدا تو اون لحظه عمل کردم و دروغ نگفتم . چون اگه به خاطر دل سوزی به اون دختر میرفتم دروغ می گفتم معلوم نبود منم الان همدست اون دختره حساب میشدم . وای یعنی اگه اون دختر دروغ گفته بود و خدایی ناکرده دزد بود . وای منم اون وقت میشدم همدست یه دزد !

   + خانوم x ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

جامعه ی مرد سالار ما ...

وقتی فیلم "هیس!دخترها فریاد نمی زنند" اون سالا اکران شد . واکنش مردان جامعه ی مرد سالار ما خیلی جالب بود . همه بر این باور بودند که به مرد ایرانی در این فیلم توهین شده و همه ی مردا رو متجاوز دونسته .

در صورتی که هر عقل سلیمی این فیلم رو می دید چنین نتیجه ای نمی گرفت . این فیلم به کارگردانی خانوم پوران درخشنده فقط می خواست این مشکلات و مصائب جامعه ی ما گفته بشه و مردمان جامعه رو آگاه کنه . 

نمیدونم چرا هر فیلمی صدای زنان درش شنیده میشه از طرف مردها باس بایکوت بشه و برچسب فمینیست بودن و ضد مرد بودن بخوره ! و مردان غیور و همیشه در صحنه یقه چاک بدهند که چه نشسته اید که آبروی مرد ایرانی رفته است .

میدانی در خیلی از کتابها و سریال و فیلم ها اگر به زنی توهین شود . مسخره شود . تحقیر شود هیچ کس صدایش در نمی آید . هر کس هم که اعتراض کند سریع برچسب بهش می زنند . ولی اگر در همین جامعه فیلمی مثل هیس دخترها فریاد نمی زنند ساخته شود مردان جامعه ی ما یقه ها چاک میدهند و نگران آبرویشان می شوند . و همین می شود که هی آتناها و ستایش ها قربانی می شوند . و داغ بر دل خانواده هایشان می گذارند و ... .

پ . ن : تو فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند وقتی دختره رو برده بودن برای محاکمه دیالوگ های جالبی از زبانش گفته شد . ببین چقدر درد دارد این شنیده نشدن صدای دختران و زنان جامعه :

《_ من هیچ دفاعی از خودم ندارم . از کی دفاع کنم؟ از یه جسد ! من کشته شدم . وقتی هشت سالم بود کشته شدم .اما هیچ کس دنبال قاتل من نگشت . هیچ کس . چون هیچ کس منو ندید . هیچ کس صدامو نشنید.   همه ی زندگی من پر از شک و تردید و نفرت بود . نفرت از مردا . 》

   + خانوم x ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →