یک دختر خل گزارش می دهد!

برهوت ...

کتاب نوشت

از نظر من کتاب ها مزه دارند !

چون بعد از اینکه بعضی از کتابها را که میخوانمشان میگویم : اممممم . خوشمزه بود !

و یا بعضی کتابها هم هستند که مدلشان اینجوری است که تو را به دنیای اسرار آمیز و ناشناخته ای می برند که دلت میخواهد همانجا بمانی . و برنگردی به دنیای واقعی !

و یا بعضی کتابها هم مثل کتاب تعبیر خواب زیگموند فروید هستند که تو را به دالان تاریکی فرو می برند . هم دلت میخواهد از این دالان زودتر بیرون بیایی . هم دلت میخواهد همانجا بمانی تا ببینی ته ش به کجا می رسد . به کجا می روی . الان من تو اون دالانه ام . هی دلم میخواهد بگذارمش کنار . و یه کتاب دیگه دست بگیرم . اما از یه طرفی هم میخوام تند تند بخونم و به اون نظریه های جنجالی ش برسم . اینکه همه چی رو حتی خواب ها رو به پایین تنه ی آدم ربط میده . مثلا بعضی اشیاء بسته به طول و عرضشون رو اگه تو خواب ببینی نشانه ی آلت تناسلی زن یا مَرده ! :| البته خیلی زوده حرف زدن در این مورد باید تا ته ش خواند . باید تا تهِ این دالانه رفت ! که ببینی به کجا می رسه و به کجا ختم میشه ... آیا ؟!

   + خانوم x ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

وقتی با خواهران گشت ارشاد اشتباه گرفته می شوی !

اعتراف می کنم : از وقتی که شال و چادرم رو میذارم رو پیشونی م . 

بعضی از این دخترای بدحجاب منو با خواهرای گشت ارشاد اشتباه می گیرن !

دیده شده تا منو دیدند سریع روسری هاشونو کشیدند جلو . موهاشونم دادند تو !

من : نیشخند

من : قهقهه 

 

+ منبع عکس : http://cherkneveshta.blogfa.com/

   + خانوم x ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

هیچی دیگه . لابد قهر قهر تا روز قیامت !

به معنای واقعی کلمه اعصابم خرده ! بس که حرفای بی منطق می زد .

منم طاقت نیاوردم و هر چی که دلم خواست و نخواست بهش گفتم .

و الان پشیمونم . که چرا سرش داد زدم . چرا اون حرفا رو گفتم .

من که میدونم آخر سر این منم که متهم میشم . و طرفِ مقابل طلبکار . اصلاً چرا وارد بحث میشم ؟

آخر سر بهش گفتم : رو منطق ت یه ذره کار کن ! اونم برگشت گفت : خودت کار کن !

عکس هایی خنده دار و بسیار جالب از کودکان نازنین

   + خانوم x ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خونه مون باغچه داره ! باغچه ش هم ژرورا داره ! :)

بالاخره اصرارای من نتیجه داد و مامان یک باغبان آورد !

باغبان ، باغچه رو به دو قسمت متساوی تقسیم کرد . و در یکی از قسمتها تربچه کاشت و در قسمت دیگر ریحان ! و دور تا دور باغچه رو هم گلهای رنگی پنگی !

هر صبح میرم سر وقتشون . و بهشون سلام می کنم . و خیلی هم اصرار دارم که این ها دختر هستند . چون موقع سلام اینجوری خطابشان می کنم : " سلام خوشکل خانوم ها " ! :))

بعد به این فکر می کنم که اصلا کی گفته که اینها خانومند . چرا پسر نباشند ؟ یعنی پسرها نمی توانند خوشکل باشند ! ... آیا ؟

و دیگر اینکه مرد باغبان نقشه های دیگر هم دارد . میخواهد پایین ایوان ، چند تا از موزاییک های حیاط را بکند و درخت انگور بکارد ! و بعد هم دار بست بزند ! خیلی هم خوب :) البت این مرد باغبان رفته که بیاید مثلاً !

   + خانوم x ; ٦:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

2600

وقتی یه وبلاگ خوب پیدا می کنی . چه کارش می کنی ؟ خُب معلومه می خونی ش !

و وقتی یه وبلاگ خیلی خیلی خوب پیدا می کنی . چه کارش می کنی ؟ خُب معلومه ! لینک ش می کنی ! تا علاوه بر خودت دیگران هم بخوانند ! و استفاده ببرند ! و ...

اعتراف می کنم وبلاگِ خوب کم نیست . ولی وبلاگ هایی که قلم طنز و نمکی ای که دارند به نظر من خیلی کم اند . من این وبلاگ ها رو به سختی و هر ده هزار سال نوری پیدا می کنم . خخخ :))

و ... یادش به خیر سارای شیطون سیاسی نویس که به ک/ر/و/ب/ی می گفت : حجت الاشکال و المشکلین . یادش به خیر آرسام هفده ساله معروف به مفقودالفیزیک که خاطرات مدرسه شو به صورت بامزه طوری می نوشت . یادش به خیر خانوم ای کی یو سان که خاطرت خُل خُلی شو با برادراش می نوشت . و من اینجا حظّ وافر می بردم . و ... کلاً یاد تک تک طنازان مجازی که از قلم انداختندی به خیر بادا :) دیگه همین .

   + خانوم x ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

بنگر مرا ....

در آغاز زمان ساعت یک ضربه نواخت .

و قطره ای شبنم چکید و ساعت ، دو را نواخت .

از آن شبنم درختی رویید و ساعت ، سه را نواخت .

سپس از درخت دری پدید آمد و ساعت ، چهار را نواخت .

پس از آن انسان جانی گرفت و ساعت ، پنج را نواخت .

آه ! نشمار . هدر نده اعداد ساعت را .

بنگر مرا که بر در ایستاده بر آن می کوبم .

 

(مرد راه آهن  _ جاناتان تپلیتزکی) 

   + خانوم x ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

اندر راننده های طماع !

نمی دونم اسمشو چی باس بذارم . اما این اگه دزدی نیست پس چیه ؟ راننده هایی که به حقشون قانع نیستند و تو روز روشن بیشتر از حد معمول کرایه میگیرن !

یه بار سوار تاکسی شده بودم . بعد اون مسیر ، پولش 800 تومان می شد . اما راننده از خانومه 1000 برداشت . می خواستم چیزی بگم . اما وقتی خود زنه چیزی نگفت . من هم سکوت کردم . بعد یه نفر دیگه سوار شد . و این دفعه پول این مسیر 600 تومان می شد . اما از مردِ ، 1000 برداشت . همه ش منتظر بودم بقیه شو بده ! اما دیدم نوچ ! .. و این جا بود که دیگه سکوت نکردم و به راننده گفتم کرایه ی این مسیر 600 تومانه . چرا شما از این آقا 1000 تومان گرفتید . و از اون یکی خانوم هم کرایه ی 800 تومان رو ، 1000 برداشتید ! ... گفتم : چرا به خاطر دویست تومان خودتون رو مدیون مردم می کنید . و باز هم گفتم و گفتم تا بالاخره راننده بقیه ی کرایه ی اون آقا و همچنین یه آقای دیگه که از اون هم 1000 برداشته بود رو داد . و یه خانومی هم بغل دست من نشسته بود . و وقتی اعتراض منو دید این هم به جانبداری از من پرداخت ! و اعتراض کرد !!

و گاهی اوقات که تو جامعه به مسائل این چنینی برخورد می کنم و پشت بندش اعتراض ! پیش خودم میگم : فکر می کنی کی هستی ؟! یک مصلح اجتماعی ؟ یک پیغام آور ؟ یا شاید هم یک دیوانه ؟! آره یک دیوانه ! وقتی که مردم جامعه ت این بی عدالتی ها و دزدی ها رو می بینند و هیچی نمیگن و فقط نگاه می کنند !!

   + خانوم x ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

من اسمشو میذارم : افسردگی بعد از وبلاگ نویسی ! :D

مریض وارانه این صفحه ی سفید رو باز می کنم تا چیزی بنویسم ! ... می نویسم . اما همین که موقع ارسال مطلب میرسه . پشیمون میشم و به پیش نویس ارسال و ذخیره ش می کنم ! میگم : خب ! که چه ! ارسال بشه که چی بشه ! اصلا چه اهمیتی داره . اصلا مگه چند نفر اینجا رو میخونند ! اصلا خونده بشه ، نشه . چه فرقی به حال من می کنه . مگه تا الان نوشتم چیزی شد !

اصلا برای چه بنویسم ؟ اصلا چرا من اینجام !؟

خیلی وقته که میخوام بیام اینجا به عنوان پست آخر بنویسم : " به پایان آمد این وبلاگ ! گزارش همچنان باقی است ! " :)

اما خُب .... 

   + خانوم x ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

چه احمقانه است این جدی گرفتن ها . وقتی که ته ش فریاد می زنند : هیچ !

خیلی دوست دارم محتویات ذهنم رو بالا بیارم . و به هیچی فکر نکنم . هیچی !

 

تصاویر جالب از حیات وحش آفریقا

 

+ منبع عکس : ممتاز نیوز

   + خانوم x ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

زن بودن سخت است! 2

یه روزه رفته بودم مشهد . ساعت حرکت قطار جوری بود که دو و نیم نصف شب می رسیدم . وقتی رسیدم . اول رفتم حرم . بعد از خوندن نماز صبح اینقدر خسته بودم که گفتم اینجوری نمی شه . باید برم یه اُتاق بگیرم . رفتم به یکی از سوئیت آپارتمان هایی که قبلا با مامان آنجا رفته بودیم . صاحب آنجا یک مرد چهل پنجاه ساله بود . و خُب ! برای گرفتن اُتاق باس کارت شناسایی بدهی . و فرم پر کنی . وقتی داشتم کارتمو می دادم و می گفتم از مشتری هایتان هستیم . تخفیف بدهید ! ... گفت اصلا نیازی نیست کارت ملی و پول بدهید . مهمان ما باشید ! گفتم : خیلی ممنون . ولی اون هی اصرار داشت که مهمانشان باشم . و خُب ! احمق که نیستم . فهمیدم منظورش چیست ! با گفتن : یعنی چه ؟ از آنجا زدم بیرون . و تمام اون روز به این فکر می کردم که مردها کلاً با آلت تناسلی شان زندگی می کنند . با آلت تناسلی شان فکر می کنند . با آلت تناسلی شان می نشینند . با آلت تناسلی شان بلند می شوند . با آلت تناسلی شان ... کلاً همه کاری می کنند ! و ...

اصلا نمی فهمم من به عنوان یه زن چرا نباس امنیت جانی _ روانی داشته باشم ؟ الان بعضی ها می آیند می گویند خُب ! غلط می کنی تنهایی بروی مسافرت ! نرو ! و در آخر انگشت اتهام به سوی من ِ زن است ! نه اوی نَر ! که چرا با این سنش همچین پیشنهادی رو داره میده !

به قول خانوم تلخک (وبلاگِ یه کم حرف) : « سخت است در این جامعه زن باشی ... ناعادلانه قضاوتت می کنند ، تحقیرت می کنند ، محدودت می کنند ، متوقفت می کنند ، تهمتت می زنند ، تهدیدت می کنند ، آسیبت می رسانند ... و دست آخر تو نباید از خانمی کم بگذاری ! سخت است ... »

+ لینک مربوطه : زن بودن سخت است! 1

   + خانوم x ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →