سکوت می کنم این همه سرکوب را ...

اینقدر که سرکوفتای خانواده منو اذیت میکنه . جدایی ش من رو اذیت نمی کنه . 

امروز دکترم وقتی منو دید که حالم خوبه . گفت : فکر نمی کردم به این راحتی با این قضیه کنار بیای ! برای خودمم عجیبه !

میدونی اینقدر تنها بودم و به تنهایی عادت کردم . شاید به این خاطره که این اتفاق منو نشکست . منو مضطرب نکرد . نمیدونم شایدم اثرات قرصاست . :))

آره . فعلا که دو تا از آبجیا توی جر و بحثامون بهم گفتند : حقت بود که زندگیت بهم خورد ! ??

هر چند میگن : اون موقع عصبانی بودیم و فلان . ولی من میگم : آدما حرف دلشون رو موقع عصبانیت میزنن .

هوووووف خیلی تنهام . و از این جهت خیلی احساس بیچارگی میکنم . دعام کنید .

/ 5 نظر / 15 بازدید
مهدى

سلام چه بد ناراحت شدم خوشحال بودم که داريد ازدواج ميکنيد چى بگم خدا بزرگه...خيلى بزرگ

مهدی

ادما تو عصبانیت حرفای دلشون رو نمیزنن هر چی که به ذهنشون میرسه رو میگن به نظر من

Hel

خوش به حالت من فقط یکی دارم.. ابجیو میگم:))) واقعا یه ابجی واسه کل انداختن خیلی کمه.

من نویسی

دوست عزیز، تو تنهایی بنده ها، خدا خیلی نزدیکتره. حرف آبجیا رو به دل نگیر. هیچ کس برای آدم دل سچزتر از خواهر نیست

ضحی

این عادت ادماس ک تو دعوا دل بشکنن تو بزن ب بیخیالی