این روزها که می گذرد !

آدمی که حوصله اش سر رفته و برای رفع بی حوصلگی ش اولین جایی که به ذهنش می رسد یا رفتن به سینماست . یا کتاب فروشی . نشانه ی فرهیخته بودن طرف نیست . بل نشانه خیلی تنها بودن و خیلی بیچاره بودن طرف است . که از زور تنهایی و نداشتن کسی برای رفع دل تنگی بلند می شود می رود مثلا به کتاب فروشی آن پیرمرد مهربان . و هی در مورد کتاب ها سوال می کند . و هی او جواب می دهد . و دخترک می خواهد که کتابهای جدید بیشتری معرفی کند . و او هم با مهربانی و صبر و حوصله ، دونه دونه کتاب های قفسه را پایین می آورد و در موردشان حرف می زند ! و خیلی هم خوش می گذرد . بعضی کتاب ها را هم که ندارد . به کتاب فروشی دیگر می رود . که  فروشنده اش یک پسر اخمو و بد عنق است و به دلایلی ! (یکی دوباری ضایع ش کردم . فکر کنم به خاطر همین با من چپ افتاده خخخ) به دخترک سربالا جواب می دهد . آخ که چقدر دوست داشتم روی تمام هیکلش بالا بیاورم ! مزخرف ِ بی شعور ! اینجوری روزم را گند می زنم و برای اینکه حالم بهترتر شود . میروم به کلوپی آقای م . آقای م همان پسر مَشتی و بامَرامی است که هر وقت می روم مغازه اش این آرزو در من شکل می گیرد که کاش من هم یک داداش می داشتم ! یعنی محال است فیلمی بخواهم و او نداشته باشد . و تا چند روز دیگر برایم تهیه نکند ! فیلم "تسویه حساب" و "خواب لیلا" و ایضاً "عطر : قصه یک آدمکش" را سفارش دادم . و فیلم "اکباتان" . "تیمارستان استون هرست" . "یک شب" . "آشنایی با لیلا" و ایضاً آلبوم جدید محسن چاووشی و بنیامین رو گرفتم . و کمی که حالم بهتر شد به خانه برگشتم !

این بود انشای من !

/ 0 نظر / 65 بازدید