حسرت ..

وقتی طبل نواخته می شد چه غوغایی در دلم به پا می شد . نمیدونم یه حس وصف ناشدنی . و حسرت میخوردم به حال کسایی که وقتی مصیبت امام حسین و یارانش رو می گفتن اینا زار زار گریه میکردن . چه جوری ؟ همه ش فکر میکنم قلب من از سنگ شده که نمیتونم این چنین برای امام حسین و یارانش گریه کنم .

و اینکه تو این چند روز هی یاد میم می افتادم . آخه از بس دخترای محل رو می دیدم که همه یا با یارشون بودن . یا بچه به بغل . نمیدونم اینا خوشبختی حساب میشه یا نه . یه جایی خوندم که روانشناسا گفتن وقتی یه آدم مجرده همه ش متاهلای خوشبخت رو می بینه و یه جوری حسرتشون رو میخوره . و برعکس آدمای متاهل مجردای خوشبخت رو می ببینن و یه جوری حسرتشون رو میخورن . به نظرم کاملا درسته . اصلا وقتی هم که اینو نخونده بودم خودم چنین حسی رو درک کرده بودم .

آره خلاصه هی یاد این لعنتی نامرد می افتادم . هی حسرت میخوردم که چرا از دستش دادم . 

/ 1 نظر / 38 بازدید
»هدی

قبلا نوشته بودین: "من یه مرد رو از دست ندادم . بل یه نامرد رو از دست دادم ." اوایل حق داشتین ناراحت باشین چون وابسته شده بودین. چرا دیگه الان. الان باید واقعا خوشحال باشین که یک نامرد را از دست دادین ولی باز هر از گاهی ناله میکنین. اگر ناراحتی تو فکر بود به نظر من اشکال نداشت بلاخره وابستگی اینا رو هم داره ولی وقتی مینویسین ...نکنید با خودتون این کارا رو