وای از دنیا ...

بیچاره دخترک چه سرنوشت غم انگیزی داشت . اون دیگه شانسشم از من گندتر بوده . 

آخرای سال نود و پنج بود که دختره رو تو جلسات مشاوره بیرون مطب می دیدم . روزایی که من نوبت داشتم اونم نوبت داشت . جالب بود که همزمان برای دو تامون هم خواستگار پیدا شده بود و داشتیم بهش فکر میکردیم . 

یه بار خانوم "ح"که تو قسمت پذیرشه گفت : تو شوهر نکردی ؟ گفتم : نه چطور مگه. گفت :آخه خانوم فلانی (همون دختره) از وقتی شوهر کرد دیگه نمیاد . گفتم شاید تو هم شوهر کرده باشی و دیگه نخواسته باشی بیای .

و گذشت تا دیروز یاد دخترک افتادم . از خانوم دکتر پرسیدم : چه خبر از اون دختره . دیگه نمیاد . گفت : نزدیک عید امسال بعد از دو ماه عقد بودن شوهرش مرد . رفت زیر قطار و مرد . شوهرش تو قطار کار میکرد . رفته بود برای کمک به کسی که یه دفعه ای از قطار پرت شده بیرون . دختره هم بعد از اون ماجرا دیگه نیومد.یکی دوباری اومد.ولی دیگه نخواست جلسات رو ادامه بده . وضع روحیش خیلی بد بود .

و من دلم به حال دخترک سوخت . چقدر کم شانس . چقدر کم اقبال بودیم هر دو . 

/ 3 نظر / 34 بازدید

خدا نکنه شرایط شما مثل اون دختر باشه. ان شاالله به زودی ازدواج موفقی خواهی داشت.

خانمی میگفت من روز عاشورا نذر کردم همسر خوبی نصیبم بشه، هرسال عاشورا آش بپزم. و به خواسته م رسیدم. همین طور میگفتن اگه خواسته ای دارین چهل روز، هر روز سورۀ حشر رو بخونین. اگه وسطش یه روز فراموش کردین، باید از اول شروع کنین. و ان شاالله اگه صلاح بود به خواسته تون میرسین.

ان شاالله حاجت روا باشین. اگه لایق باشم، به یادتون هستم.