من یک احمقم !

خیلی بی قرار و دل تنگم . خیلی آشفته ام . چند وقت پیش خواب می دیدم رفته خواستگاری یکی از دخترای فامیل مامانش . دلم شور میزنه .

بله خودم میدونم خیلی احمقم .با بلاهایی که سرم آورد . نمیدونم چرا هنوز دلم پیششه . 😔

/ 7 نظر / 68 بازدید
majidism

ای دل همینجا لنگ شو

bahar1397

آدمهای خوب فکر میکنند همه مثل خودشان خوبند ، در حالیکه اینجوری نیست / برای همین باید خیلی بیشتر مراقب باشند تا ضربه روحی نخورند از انسانهایی که از خوبیشون سو استفاده میکنند/ شما انسان خوبی هستی این حسی که داری از خوبی خودت هست نه از طرف مقابل

saretus

منم که قبلاً نصیحتهامو کردم... صلاح مملکت خویش خسروان دانند...

nava94

مرسی که منو خوب می بینی.آقای اکبر برام خیلی دعا کنین😭🙏

nava94

ساریتوس قشنگم کاش اگه پیشنهادی چیزی داری میگفتی.چون این روزا به همفکری دیگران خیلی احتیاج دارم.

saretus

حالا که اینجوری گفتی بذار بهت بگم... اون روزها که این تجربه برای تو پیش اومد؛ برای یکی از همکلاسیهای من هم مشابه همین پیش اومده بود... البته تو جزئیات متفاوت بودین اما موضوع بهم خوردن یه زندگی مشترک قبل از شروعش بود؛ که اگرچه شاید خیلی سبک تر از طلاق باشه اما خب لطمات و صدمات عاطفی هر دو زیاده... انقدر برام عجیب بود که چند بار پستات رو میخوندم تا باورم بشه برای تو هم همین پیش اومده... راستش اصلاً از طریق پستهای تو حس میکردم دارم پای درددل اون میشینم و میتونم بهتر درکش کنم و راهنماییش کنم... ولی میدونی چه وقتهایی از دست اون حس میخوردم!؟! اینکه میدیدم هنوز میره اینستای طرف رو چک میکنه... عکس پروفایلش رو... اصلاً هر داده ای که از اون خبری توش باشه... (شبیه به ماجرای تو اونها هم نسبت دور داشتن و خب ازش بیخبر کامل نبود) ببین شناخت من از تو، نسبت به شناخت من از اون همکلاسیم خیلی خیلی کمتره اما موضوع اینه که از دست هردوتون به یه اندازه اعصابم خورده... البته نمیخوام حکم بدم چون واقعاً میدونم که از ته ته دلم نمیتونم درکتون کنم؛ من فقط بیننده و شنونده ماجرا بودم اما... عصبانیت من از دست همکلاسیم بخاطر این بود که حس میکردم هنوز دلش پیش اونه... پیش کسی که برای لااقل خانواده اون دختر احترام و ارزش و حرمتی قائل نشد... اونی که بی معرفتی کرد... نامردی کرد... ولی دروغ چرا گاهی فکر میکنم اونها آخرش قسمت همن... چون نیت هر دو ازدواج بوده... اما اگر هم اینجوری باشه اون آدم باید دلیل خیلی خیلی موجهی برای توجیه رفتار سال قبلش بیاره وگرنه فقط و فقط از نظر من... باز هم ثابت میشه که زنها خودشون رو گاهی خیلی دست کم میگیرند... یادمه یه بار تو یکی از همین وبلاگها خونده بودم که همه تو دوران نامزدی وحشتناک ترین بحث ها و اختلاف نظر ها رو دارن که بخش زیادیش به خاطر بی تجربه بودن و دخالت خانواده (غالباً از جانب خانواده داماد) هست... و چون خیلی از جوونها تجربه زندگی ندارن همینجا قافیه رو میبازن... اون روز به این فکر کردم که شاید همکلاسی من هم زود وا داد... شاید باید در مقابل حرفهای غیرمنطقی خانواده داماد سکوت میکرد... ولی خب اون سعی کرده بود شخصیت خانواده خودش رو حفظ کنه... یا شاید هم میخواست عیار خواستن اون پسر رو بسنجه... نمیدونم واقعاً خدا بهتر می دونه... من هنوز که هنوزه نمیدونم اگر همکلاسیم با اون آدم ازدواج کنه خوشحال میشم یا نه... از یه طرف فکر میکنم خوبه چون با یه خاطره نصفه نیمه وارد زندگی جدید نمیشن یا اینکه تا ابد تو فکر یه زندگی ناتموم یا اصلاً شروع نشده نمی مونن... ولی خب از یه طرف همیشه خانواده پسره حس میکنن اون دختر یک بار بدعهدی دیده و باز حاضر شده عروسشون بشه... و دیگه هر کاری بخوان میکنن... یه توصیه دیگه هم دارم... من و این و اون رو ولش کن! ما نمیدونیم چی شد و چی گذشت بینتون... از خونواده ت راهنمایی بگیر... اونها بهتر میتونن بهت بگن... یادمه خواهر داشتی، درسته؟ از اونها بپرس... و اگر هم خواستی بهش نه بگی، تا ابد یادت باشه خودت تصمیم گرفتی نه بگی... نه اینکه بعد بخوای خونواده ت رو سرزنش کنی... عین همین موضوع در خصوص جواب مثبت هم وجود داره عزیزدلم... تصمیم بگیر و پای تصمیمت وایسا... نه بخاطر آرامش خونواده ت بخاطر اینکه ته ذهنت همیشه قهرمان ساختن زندگی خودت یا نجات زندگی خودت باشی نه فرمانبردار تصمیمات بقیه...

nava94

مرسی که وقت گذاشتی برام و پیشنهادت رو گفتی.میدونی چی شد دوباره یادش کردم.چون بار آخری که بهم پیام داد خیلی مهربانانه باهام حرف زد.بعد ما دخترها هم احساساتی.دوباره خر شدم.و وقتی هورمونام جابه جا میشه حس دلتنگی میاد سراغم و یادش میکنم.وگرنه توی عید که خیلی بد باهام حرف زده بود.درسته خیلی گریه کردم اما بعد چند روز منطقی فکر کردم گفتم این همون آدمه و عوض نشده به خاطر همین به راحتی تونستم فراموشش کنم.