یکی از همین شب ها ...

چند وقت پیش بود . ساعت یک و چهل دقیقه ی نصف شب که بی خوابی زده بود به سرم و داشتم آرشیو وبلاگ بنده خدایی رو شخم میزدم ! دیدم داره یه صدایی از جلوی درب خونه مون میاد . و چراغ ماشین پلیس هم همینجور داره نور میده !

اول اهمیت ندادم . آخه خیلی وقته که اینجا شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره ! و گهگاهی صدای آژیرشون بلند میشه و می شنوی دارن به یکی تذکر میدن !

اما اون شب با شبای قبل فرق داشت . چون اینبار داشتند به یه زن تذکر میدادند ! زنی که پشت درب خانه ی ما ، روی پله نشسته بود !

و در جواب آقا پلیسه که می پرسید : کجا زندگی می کنی ؟ نمی دونم چی گفت . بعد پلیسه هم در جوابش چی گفت که این زنه برگشت گفت : بابام منو از خونه انداخته بیرون !

بعد هم نمی دونم چی گفتند که زن شروع کرد به های های گریه کردن . و گفت : که خونه شون شهرستانه و ... !

نمی دونم انگار پلیسا هم متوجه ضد و نقیض حرف زدنِ زن شده بودند . و پلیسه که انگار دلش به حال زن سوخته باشه گفت بلند شو اینجا نشین . بلند شو من کمکت می کنم . و بعد هم زن را سوار ماشینشان کردند و گویا به سمت کلانتری محل به راه افتادند !

پ . ن : نمی دونم اینجور وقتا چی باید بگم . یعنی بلد نیستم وقتی میخوام چیزی تعریف کنم . پشت بندش تحلیل و تفسیری واسه ش ارائه بدم چرا که جای اون طرف نیستم . و اصلا هم نمی دونم چرا اینو اینجا نوشتم . چرا که به نظرم بدبختی دیگران گفتن ندارد . نوشتن ندارد . خواندن ندارد . ندارد . ندارد . ندارد .

/ 3 نظر / 7 بازدید
کوله پشتی

خدا بهش کمک کنه.. دختر خل جونم شمام شبا بگیر بخواب..[زبان][نیشخند]

علی

من یه جور با هیجان این متن و باز کردم گفتم اخرش جنایی یا یه همچین چیزی تموم میشه! مثل فیلمای شبکه 4بود.

بهار

امیدوارم زندگیش درست بشه ...